تبليغاتX
همیشه از عشق می نویسم


همیشه از عشق می نویسم



نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 16:51 توسط محمد عین اللهی |

تقدیم به آنکه آفتاب مهرش درآستانه قلبم همچنان پابرجاست وهرگزغروب نخواهدکرد

بهاربيست                   www.bahar22.comیک بار برای دیدن دریا قدم به ساحل گذاشتی... اما امواج دریا هزاران بار

برای بوسیدن قدمگاهت تا روی ساحل پیش آمدند. دلم برات تنگ میشه اما

هزاران بار بر قدمگاهت بوسه میزنم.
.
.
بهاربيست                   www.bahar22.com

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 14:27 توسط محمد عین اللهی |

ب ز خ آ

میدونی این چیه؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:28 توسط محمد عین اللهی |

پیج هادی رستگار در face book(از دوستای عزیزم )

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و… خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل ر...و بگیرید…
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و … دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره …
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! … اما دریغ از توان و نای سخن گفتن
تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه چه قدرتمند بود

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 20:6 توسط محمد عین اللهی |

دیدگاه خود را بنویسید ... حرف بالای ۲۱ سال

توی حیات دبیرستان یه نفر یقه پیرهنم رو گرفت، فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد بچه‌ها دور ما حلقه زده بودند و فریاد می‌‌...کشیدند.......قورتش بده....چون هیکلم بزرگ بود اون هی‌ مشت میزد و من فقط دفاع می‌کردم...باز اون مشت میزد و من فقط و فقط دفاع می‌کردم بالاخره یه خراش کوچیکی‌ توی صورتم افتاد
فرداش خواهرش به من گفت حد اقل تو هم یه مشت می‌زدی
روم نشد بهش بگم....آخه چشماش شبیه تو بود
به سلامتی هر چی عاشقه

نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 19:4 توسط محمد عین اللهی |

مادر عزیزم:
تو جانانه جام بلای مرا نوشیدی و لباس رنج و محنتم را پوشیدی، اینک، حریر محبت فرزندت
را بپوش و شربت شهد عشقش را بنوش.
ای بهار زندگی ام،شادترین لبخند ها و عمیق ترین سلام های من، همراه با بهترین درود
های خداوندی ، نثار بوستان دل آسمانی ات باد،
اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را
همراه با دسته گلی ازهزاران تبریک، بپذیر.
تنها امید زندگی ام، تولدت مبارک...
عاشقانه دوستت دارم.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 19:54 توسط محمد عین اللهی |

اینجا سرزمین وِاژگان است
جایی که
گنج ، جنگ می شود
درمان ، نامرد می شود
قهقهه ، هق هق می شود
اما ، دزد ، همان دزد است و درد همان درد.......

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 15:5 توسط محمد عین اللهی |

معلم برای سفید بودن برگ نقاشیم تنبیهم کرد و همه به من خندیدند .
اما من خدایی را کشیده بودم که همه میگفتند دیدنی نیست.......

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:21 توسط محمد عین اللهی |


نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 20:27 توسط محمد عین اللهی |

  شعر زیبای فاطمه (http://www.parvazbiparva.blogfa.com)


"دوست داشتن از عشق برتر است

 

چه مغرورانه قلبم را به زنجیر کشیده ای

چه بی رحمانه تازیانه ی غم بر چشمان گریانم می کوبی

از چه دلخوشی گم شدنم در بیراهه ی زمان

من که مدتهاست در سراب زندگی نفس می کشم

من که مدتهاست از خودم هم گم شده ام

می خواهی مرا به پرتگاه عدم نزدیک کنی

من که مدتهاست در عدم بی راه و سرگردانم

چه می خواهی؟ من قمار زندگی را باختم

تو می خواهی مرا مقهور و بی یاور

تک و تنها ببینی

من که مدتهاست در قلب خودم هم 

هم خانه ای کوچک ندارم

تو چترم را ز من گیری

که خیس و خسته مانم

من که مدتهاست از خشکی و

بی بارانی در عذابم

من دو چشمم را به راه عشق دادم

و تو می خواهی دو چشمم گره خورده

به رد پای خاموش تو باشد

دستانم را با طناب عادت بسته ای

نمیدانی که دردهای من عادت ندارد

بر دهانم مهر خاموشی زده ای

من صدایم را به تقدیرم هدیه کردم

تو نمی دانی بی تو ماندن و

ماندن در این مرداب تنهایی

همان تاوان سخت دل به راهت دادن است

تو عشقی و تمام هستی ات از انتقام

عاشقان هست

خوب می دانم تو هم بعد از من عاشق

دگر نیستی،نخواهی بود  

 وتو ای خدای عشق، خالق عشق کم عذابم ده

و جان بی توام را از تن

بی همنفس گیر......  

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 13:19 توسط محمد عین اللهی |

قابل توجه خانوما           ببینید مردا چقدر عاشق زناشون هستند
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنندبرخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردن
شماری دیگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی » را راه بیان عشق می دانند
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.
آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند..
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.
شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند.
ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد...
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرارکرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.
ببر رفت و زن زنده ماند...
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
اما پسرپرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریادمی زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
پسرجواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که :
عزیزم ، تو بهترین مونس من بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود...
قطره های اشک، صورت پسر را خیس کرده بود که ادامه داد:
همه زیست شناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار میکند.
پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد واورا نجات داد.
این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
...


نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 18:43 توسط محمد عین اللهی |

عشق یعنی این    .........................   قابل توجه جوونا



نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 21:51 توسط محمد عین اللهی |

حتی زمانی كه تردید داریم قلب ما در یقین است.

سرباز قبل از اینكه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به
خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم)).

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم)).

پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و
یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی كند)).

پدرش گفت: ((ما متاسفیم كه این مشكل برای دوست تو به وجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا
كند)).

پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم كه او در خانه ما زندگی كند)). آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما
خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه
بازگردی و او را فراموش كنی)).

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها
مشكوك به خودكشی هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند.

با دیدن جسد؛ قلب پدر و مادر از حركت ایستاد.

پسر آنها یك دست و پا نداشت.

حتی زمانی كه تردید داریم قلب ما در یقین است.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:54 توسط محمد عین اللهی |

همیشه از عشق می نویسم

دوباره دلم شکست
از همان جای قبلی ... !
این بار آخر اسمت نقطه میگذارم هرزه تا دیگر شروع نشوی ... !
این بار فریاد میزنم: " پایان "
دلم خیلی گرفته است ...
اینجا نمیتوان به کسی نزدیک شد ..
آدمها از دور دوست داشتنی ترند....در کشوری که مردانش مردانگی را دست به تازیانه بودن می دانند
باید سر به زیر داشت
یا بالای دار بود
بزن..... نامرد .....بزن...بزن ...بزن
کسی که یک بار از پدر یتیم شده باشد
... از هیچ بی پدری نمی ترسد...

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 12:2 توسط محمد عین اللهی |

فقر چیست؟

فقر چیست؟

فقر، گرسنگی نیست، عریانی هم نیست.

فقر، چیزی را "نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست، طلا و جواهر و غذا نیست.

پس فقر چیست؟؟؟

فقر، همان گرد و خاکی است که بر کتاب‌های فروش نرفته‌ی یک کتابفروشی می‌نشیند.

فقر، کتیبه‌ی سه هزار ساله‌ای است که روی آن با خطوط زیبا یا کج و معوج، یادگاری نوشته‌اند.

فقر، همان قرآن و نهج‌البلاغه‌ای هستند که با جلد بسیار زیبا و جعبه‌ی نفیس در دکوری منزل جاخوش کرده و سال تا سال صفحه‌ای از آن خوانده نشده و به آنها عمل نمی‌شود.

فقر، پوست موز، پاکت خالی پفک، آدامس جویده شده‌ای و … ‌است که از پنجره‌ی یک اتومبیل گران قیمت یا یک ژیان قراضه و زهوار در رفته، به خیابان انداخته می‌شود.

فقر، درخت یا بوته‌ای چندین صد یا چندین هزار ساله است که برای لحظه‌ای شادی و خوشگذرانی از ریشه کنده شده یا به آتش کشیده می‌شود.

فقر، همه جا سر می‌کشد.

فقر، شب را "بی غذا" سر کردن نیست.

فقر، روز را "بی اندیشه" سپری کردن است.

بیایید کمی بیشتر بیندیشیم... چرا برخی از ما این قدر فقیریم؟

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 15:23 توسط محمد عین اللهی |

میترسم...

دلم را هراسی فرا گرفته است!

میترسم....

میترسم از اینکه دوباره سفیدی محبت تبدیل به سیاهی غم شود.

میترسم از اینکه شیرینی سخن به تلخی زهر شود .

میترسم از اینکه گمان های خوب به گمان هایی بدتر از بد تبدیل شوند.

میترسم از اینکه به یک روزه دوستت دارم ها به دیگر نمی خواهمت تبدیل شوند.

می ترسم از خوابی که پیام آور جدایی باشد.

افکار بدی هستند اما...

 روزگار بی رحمانه نشانم داده است که زندگی تنها گمان های خوب نیست زندگی بستری از بدی ها را هم دارد.

پس خدایا کمکم کن مثل همیشه.......

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 12:27 توسط محمد عین اللهی |

دل نوشته های من

آن شب که زیر باران در کوی یاد یاران در عالم خیالم یک دم قدم نهادم    

با چشم عاشقانه ناگه تو را بدیدم با من ز روی کینه  باب سخن گشودی    

                       گفتی چرا گذشتی از شامگاه یاران  آن هم به زیر باران                         

گفتم تو را عزیزم از کوچه های یاران از بهر دیدن تو  شاید گذشته باشم    

گفتم که می روم من گفتی چرا عزیزم گفتم که دیدن توحتی برای یک آن آتش زند به جانم

                 گفتی که روزگاری شاید شوم به کویت گفتم که تا بیایی شاید که رفته باشم                   

برگشتی و بگفتی از بی وفایی توشعری سروده ام من   

                 گفتم عزیز جانم شعری که می سرایی قبل از سرودن تو شاید سروده باشم                      

گفتم که این چه رنجی ست با قلب من تو کردی یک دم سکوت کردی بعداً چنین بگفتی   

رنجی نکرده ام من رنجی اگر که باشد با قلب من تو کردی      

گفتی مرا خدایی ست  ترس از خدای من کن غافل از این که او را  قبل از ستودن تو شاید ستوده باشم

 

(((تکه ای از دل نوشته های ابری من)))

 

 (((تقدیم به دوستان عزیز وب)))

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 12:44 توسط محمد عین اللهی |


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 20:8 توسط محمد عین اللهی |


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 19:55 توسط محمد عین اللهی |

دوست داشتن به معنای واقعی


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 16:50 توسط محمد عین اللهی |

In life luv is neither planned nor does it happen for
a reason but when the luv is real
it becomes your plan for life n reason for living.


توی زندگی عاشق شدن نه برنامه ریزی شدست و نه با دلیل اتفاق میفته

اما وقتی که عشق حقیقی باشه تبدیل میشه به برنامه ی زندگیتون و دلیل زنده بودنتون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 20:47 توسط محمد عین اللهی |

انتظار بی ثمر

عشق با تمام تلخی هایش ، شیرین است!

گرچه انتظار سخت است ، اما پایان انتظار ، آغاز زندگی است!

آغاز عشق ، همیشه با تو بودن است، دلخوشی من با تو نفس کشیدن است،

روز مرگ من ، لحظه ی بی تو بودن است!

لحظه های خیس من ، به یاد تو ام در این غروب دلگیر و پر از غم!

هنوز هم به یادت پر از احساسم ، هنوز هم به عشقت پر از امیدم!

هنوز با تو به رویاها میروم ، هنوز باور ندارم که دور از تو ام!

مدتهاست که با این دوری و فاصله ساخته ام ،  

تو نیستی که ببینی از غم نبودنت هنوز خودم را نباخته ام!

بشنو صدای فریاد مرا ، ای خدا برسان به من یار مرا !

هر روز مست تو ام ، در این حال مستی ، باز هم در غم دوری توام!

دفترم پر شده از بهانه های من ، چشمهایم پر شده از اشکهای من ،  

چگونه سر کنم بی تو این لحظه های دور از تو بودن را!

عشق من هر جایی بدان که به یاد توام ، همیشه در آرزوی دیدن چهره ی ماه توام،

من که هر شب می بینم چهره ات را در آسمان ، میبوسم گونه ی تو را از همینجا ،

و مینشینم به انتظارت در مرز بین سرزمین تنهایی و دشت عاشقان!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 16:27 توسط محمد عین اللهی |

بهاربيست                   www.bahar22.com 

نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات


می ذارن نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و


مروت ندارن

بهاربيست                   www.bahar22.com

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 16:17 توسط محمد عین اللهی |

برگ پاییزم

شبيه برگ پاييزی پس از تو قسمت بادم

خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از يادم

خداحافظ و اين يعنی در اندوه تو ميميرم

در اين تنهايی مطلق كه ميبندد به زنجيرم

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نميارد

و برف نااميدی بر سرم يك ريز می بارد

چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هايم

چگونه ميروی با اينكه ميدانی چه تنهايم

خداحافظ تو ای هم پای شبهای غزل خوانی

خداحافظ به پايان آمد اين ديدار ز پنهانی

خداحافظ بدون تو گمان كردم كه ميمانم

خداحافظ بدون من يقين دارم كه ميمانی... 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 20:47 توسط محمد عین اللهی |

یه اتاق تاریکـــ یه سکوتـــ بهتـــ آلود

یه آهنگـــ ملایم یه آرامش آروم

یه جمله ی عمیق وسط آهنگـــ

بی تو من در همه ی شهر قریبم

با یه قطره اشکـــ که رو گونه هام لغزید

بهم فهموند که چقدر دلم براتـــ تنگـــ شده

امشبـــ دستام حسرتـــ دستاتـــ و داره و چشام

حسرتـــ یه نگاه تو اون چشمای پاکـــ و معصوم

یه بغض قریبـــ تو گلوم لونه کرده و

یه احساس قریبـــ تر داره تبر به ریشه ی بودنم میزنه

دلم برای روزای آفتابی گذشته بیتابی میکنه و

پاهام بدجوری دلتنگـــ پا گذشتن

تو جاده ی بارون زده ی خیالته

چقدر سخته آرزوی کسی رو داشتن

که آرزوتـــ رو نداره

چه قدر سخته دلتنگـــ کسی بودن

که حتی معنی دلتنگی رو نمیدونه

چه قدر سخته منتظر کسی بودن

که هیچوقتـــ فکر اومدن نیستـــ

خواستم رو یادتـــ خط بکشم

خواستم به یادتـــ نباشم

از جام بلند شدم

چراغای اتاق رو روشن کردم

سکوتـــ رو شکستم

آهنگـــ رو قطع کردم و اشکام رو پاکـــ

اما قطره اشکـــ بعدی هم رو گونه هام سر خورد

تا بهم بفهمونه هنوزم دلتنگم ...




یادتـــ باشد که در زندگــی یکـــ روز به عقبـــ نگــاه میکنی

      و به آنچه که امــروز بخاطــرش گریــه کرده ای میــخنــدی...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:58 توسط محمد عین اللهی |

رهــايــم كــن
تنــها
بــا همــين خيــال خــام

كــنــار رويــای بــودنتــــ می خــواهــم
بــه حــال خــودم بــاشــم
بــا خيــالتــــ همــيشــه
خــنــده هستــــبــوســه هستــــشــادی هستــــ
انــگــار همــه چيــز
بــوی خــوشبختـــی میــدهــد
دلــخــوشی هــايــم كــوچكــــو دلــم قــانــع استــــ
از روزی كــه خيــالتــــ اينــجاستــــ
آينــه را هــم پــاكــــ نكــردم
کـه مبــادا

چشــم در چشــم ِ حقيقتــــ شــوماصــلا
حقيقتــــ بــاشد سهــم تــو
خيـــال خـــام بــرای مــن

فــقــط
رهــايــم كــن

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 16:44 توسط محمد عین اللهی |

غریبـــ استـــ دوستـــ داشتن

و عجیبـــ تر از آن دوستـــ داشته شدن

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم

 هرچه او عاشق‌تر،ما سرخوش ‌تر  

هرچه او دل نازکـــ ‌تر،ما بی رحم ‌تر

تقصیر از ما نیستـــ ؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه،اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند... 

_ _ _____________________________ _ _

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 16:41 توسط محمد عین اللهی |

درباره مدیروبلاگ


درباره من : حرف خاصی نیست. آدمی هستم مثل کرور کرور آدم دیگر{البته مسلط به زبان ترکیه.(استانبول)دانشجوی ترم 6حسابداری}. با همان دغدغه ها و نگرانی ها، آشفتگی ها و اندوه ها، لبخندها و امیدواری های گاه و بی گاه. در هوای تاریک همین شهر درندشت نفس می کشم که هر قدم، خاطره ای روی سنگفرش هایش رقم زده. وب سایت های دیگر من:
http://hesabdari88.ir
یه روز بیکار بودم داشتم دفتر خاطرات و آلبوم عکسهام رو مرور میکردم و بعضی جاهاش میگفتم هیییییی یادش به خیر
و بعضی جاهاش لبخند میزدم و بعضی جاهاش نیشخند
بعد به فکرم رسید که یک وبلاگ بسازم و یه سری از مطالب دفترم رو به مرور زمان بزارم توش و بعضی وقتها هم اگر میل به نوشتن در مورد اتفاق یا رویداد خاصی پیدا کردم همینجا بنویسم
و گرچه دوستان لطف میکنن به وبلاگم سر میزنن و منو مرور میکنن و در موردم نظر میدن ولی بهترین خواننده و همچنین منتقدم خودمم در واقع این وبلاگ دفتر خاطرات آنلاین من هست
که هر وقت بتونم خودم رو مرور میکنم و به قضاوت میشینم
گرچه مزیت این دفترم که بازتابی از چرک نوشته های من هست
اینه که در این بازیابی شخصیتی از نظرات و انتقادات دوستانم هم
استفاده میکنم پس اگه احساس میکنی اشکالی در نگرشم و یا عملکردم لمس میکنی از درون چرک نوشته هام خوشحال میشم نظرت رو بگی !
میدونم سبک نوشته هام زیاد عوام پسند و عاشقانه و دارای فضای زیبا نیست ولی خب کاریش هم نمیشه کرد ، درست يا غلط دنيا رو اينطوري ديدم و لمس كردم . آره واقعيته همه مثل هم نيستيم ، كه اگه بوديم مكاشفه همديگه هيچ لذتي نداشت و هيچ تلاشي براي شناخت همديگه وجود نداشت و دچار روزمرگي و تكرار ميشديم


"محمد عین اللهی"

نويسندگان

محمد عین اللهی

من در یاهو

آرشيو موضوعات وبلاگ


لينك دوستان

.:: رشیدا ::.

بازار مالی - بورس
قاصدک رهگذر
برای نازنین ترینم
نبود تو نبود من
ترنـم عشـق
دنیای تنهایی من
نام دانشگاهها و ظرفیتهای كارشناسی ارشد رشته حسابداری در سال 1390
دختری به تنهایی ماه
رنگارنگ و گلچین ازهمه چیز(COLORFUL)
کوچولو بیاتو
دخترک تنها...
چگونه مفید درس بخوانیم؟
coast-calm
...عشق برترین بهانه
دانلود نرم افزار
دانلود نرم افزار حسابداری هلو نسخه ۴.۲
دانلود فيلتر شكن جديد
دانلود بازی موبایل
بهترین دیکشنری جایگزین بابیلون
با قلم باران می نویسم
تنها امید زندگیم...
دریاچه عشق.♥●•٠·
نبود تو نبود من
عشق

لينك هاي روزانه


.::عضو یت رایگان = پول ::.


انجمن دانشجویان حسابداری پیام نورخلخال
نشریه حسابرس
اگهی استخدامی حسابداران
حسابداری و حسابرسی

آمار وبلاگ

09380827168تماس با مدیر وبلاگ


باهمکاری

.:: رشیدا ::.


كد موسيقي براي وبلاگ